Wednesday, 28 January 2009

روایتی از زبان یک مشنگ

خوب سلام به همه دوستان و سر.وران گرامی، اگر از احوال اینجانب پرسیده باشد، خوبم و ملالی نیست جز دور شدن گاه به گاه خیالی نو که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند (1) خلاصه خوبم و خوشم و سرحال (نگوئید خل شده ام) اما حس کسی که بعد از مدتی انجام دادن کاری که ازش متنفر بوده ، حالا از دستش راحت شده (هر چند سرانجام خوبی هم نداشته باشد) یک هفته ای فرصت داشته که به کارهای خودش و خانه اش برسد . یک تولد دو نفره کوچولو برای همسرش گرفته باشد وسرانجام وقت کرده که به این کامپیوتر طفلکی که زیر بار انواع ویروسها هنگ کرده بود، یک سر وسامانی بدهد و مهمتر از همه امروز را به جای رفتن به دانشگاه و توضیح دادن به استاد راجع پروژه،توی خانه مانده ( هر چند باید هفته دیگر غرغر بشنود) بهتر از این نمی شود. در هر صورت امروز من مشنگم و مشنگولانه(2) می نویسم.
امروز به وبلاگ قدیمی انار سر زدم و دوباره آن جمله های کنارش را که انگار خودم بود ، خواندم به سبک او می نویسم.
من نارسیسم. متولد اردیبهشت 56. از روزی که به یاد دارم مفتخر به لقب تپلی بوده ام . گاهی که تصمیم می گرفتم لاغر شوم مادرم می گفت تو دنیا هم که آمده بودی ، تپلی بودی. اما حالا می دانم که این درست نیست. من به دنیا هم که آمده ام 3.600 بودم و این خیلی نیست مشکل این لپهای من بوده که از همان اول تپلی بوده و هنوز هم هست و خوب این ظاهر من را، غلط انداز می کند ، خوب یادمه زمان کنکورم اطرافیان دائم می گفتند چقدر چاق شدی آن موقع ترازو نداشتیم من رفتم باشگاه آنجا مربی وزنم را گرفت . 51 کیلو بودم و خوب فکر نمی کنم که در این مدت قدم زیاد شده باشد. پس چاق نبودم و دو کیلو هم کم شدم وبا 49 کیلو وزن باز هم ملقب به لقب تپل. سالهای دانشگاه و بعد هم چهار پنج سال کار فشرده وشدید وزن من را بالا برد ، راستش دیگر به حرف دیگران اهمیت نمی دادم. در تمام این سالها برای خودم رژیم داشتم . یعنی یک صبحانیه می خوردم و از خانه بیرون می رفتم و بیشتر روزها تا شب نهایت یک کیک و یا بیسکوئیت و بعضی وقتها میوه و یا شیر ( خیلی کم سراغ ناهار می رفتم) و خوب شام هم خیلی نمی خوردم ( ما خانوادگی حجم غذایمان کم است) ولی تا دلتان بخواهد میوه ( درمایه دو سه تا سیب و یک موز و چند تا پرتقال و..........) می خوردم . نان خوردنم هم زیاد بود ( من وسوسه غریبی در مقابل نان دارم مادرم توی 5 سالگی به خاطر این علاقه من به خوردن نان خالی من را دکتر برده بود و آن دکتر شوخ طبع هم گفته بوده که ما که بچه بودیم و نان خالی سق می زدیم دکتر شدیم و اونایی که نان و کباب سق می زدند ، هیچی نشدند .بگذار بچه نانش را بخورد.) خلاصه روزگار گشت و گشت (3) تا سال 84 که به جرگه عروسها پیوستم. آن موقع 60 کیلو بودم. ( یعنی در فاصله 10 سال ، 9 کیلو زیاد کرده بودم) همسرم وقتی می گفتم چاقم می گفت نه الان خیلی خوبی ولی مواظب باش زیادتر نشوی. فوق که قبول شدم و رفتم دانشگاه خیلی اذیت شدم . کار ، مسئوولیتهای خانه و مهمتر از همه 6 سال فاصله ای که بین لیسانس و فوقم بود ،و کلی توی درسها ازسایر بچه ها عقب بودم، چیزی که اصلاً بهش عادت نداشتم استرس و فشار زیادی بهم وارد شد و خوب به خوردن زیاد توجه نداشتم ( وقتم کم بود و غذای بیرون خوردنم زیاد شد) و کاریکه به آن عادت زیادی داشتم یعنی پیاده روی کم و کمتر شد. 65 کیلو شدم هنوز همسرم و دیگران می گفتند خوبی!!!! به خاطر گوشت شلی که دارم تغییر سایز خیلی روی لباسهایم اثر نمی گذارد و خیلی دیر لباس یرایم تنگ می شود ( باورکنید در 69 کیلوئی و در شروع رژیمم شلواری را که ده سال قبل در 53 کیلوئی می پوشیدم ، موقع پیاده روی پوشیدم چون تکمه اش سخت بسته می شد وباعث می شد شکمم را تو بدهم) مجدداً خلاصه ، مرداد امسال توی دانشگاه مشکلی برایم پیش آمد ودقیقآً در مدت دو هتفته4 کیلو چاق شدم و آنقدر اعصابم بهم ریخته بود (درسی راکه باید ترم 2 می گرفتم به خاطر تداخل ساعتش با زمان مدرسه گذاشتم برای ترم 4 ودرنهایت ناباوری افتادم) که حتی بهش فکر هم نمی کردم زمزمه ها بلند شد اول از همه مامان ، همسرم هم می خواست ناراحتم نکند و هم می خواست هشدار بهم بدهد می گفت یک کم . اما دو مورد را خودم حس می کردم تنگ شدن آستین مانتوها و ران شلوارهایم. با خودم فکر کردم من یک بار دیگر باید این درس را امتحان بدهم اگر بخواهم همینطور حرص بخورم به 75 هم می رسم وقت برای ورزش رفتن نداشتم . نمی توانستم مطابق رژیم دکترها که می گویند ظهر فلان چیز و شب فلان چیز عمل کنم ( وقت این جور غذا درست کردن نداشتم) بعد از سبک شدن کارم قصد دارم اگر خدا بخواهد مادر شوم ، پس سراغ دارو هم نمی توانستم بروم. در اینترنت گشتم وبه انارستان رسیدم. همان چیزی بود که می خواستم . پیاده روی و پیاده روی که تا دو ساعت بعدش چیزی نخورم با خودم عهد کردم و شروع کردم.دیگر دیدم کم می کنم قبلاً دو سه کیلو کم کرده بودم اما الان تا حدود 6 کیلو کم کرده ام ( در45 روز) و تغییرسایزم برای خودم و اطرافیانم مبهوت کننده است. حتی بند ساعتم کمی برایم گشاد شده و مهمتر از همه این حس را ندارم که نباید این را بخورم می توانم بخورم اما همیشه از خودم می پرسم آیا خوردن این بهتر است یا چیز دیگری. نمونه ساده اش پریروز به جای کیک تولد برای همسرم مخلوطی از بستنی ، ژله و میوه درست کردم که خیلی لذیذ بود و همسرم خیلی دوست داشت و خوب در کنار کالری، کلسیم و ویتامین هم داشت. همسرم همراهیم می کند و از77 به 73 رسیده ( با 172 قد) و جالبترین بخشش این است که خیلی بیشتر از قبل می خورم و احساس گرسنگی برایم کم است.
(1) شعری از سید علی صالحی ( صدای شکیبائی که می خواندش در گوشم است)
(2) برگرفته از هری پاتر
(3) شعری از فریدون مشیری

طولانی شد ببخشید گفتم به شادمانی نیاز دارم

پی نوشت:
اوامر شما مطاع دایانا جان . کارم کمی کمتر شده ، بیشتر می خوابم . دستور غذاها هم روی دو تخم چشم در اولین فرصت.
تبسم جان ، دکتر نرفته ام و کالری را حدودی رعایت می کنم.در ابتدای رژیم فشار زیادی وارد نکنم تا با کمتر شدن وزنم بتوانم فشار را بیستر کنم و بدنم عادت نکرده باشم. اگر اشتباه است بهم بگو ، خانمی.

Sunday, 25 January 2009

یک درخواست عمومی

دو سه نکته می خواستم بگویم:
اول اینکه دو سه نفر از دوستان لطف کردند، بهم سرزدند ولی امکان نظر گذاشتن نداشتند، نمی دانم مشکل چی بوده ؟ من با دو سه تا سیستم امتحان کردم ، مشکلی نداشت . لطف می کنید نوع اشکال را برایم یا در این آدرس و یا با اجازه انار خانم درنظرات انارستان بنویسید، ببینم مشکل چیه؟
دوم اینکه اگر دوست دارید جدولها را ببینید، باید رویش کلیک کنید.
سوم اینکه نمودار تغییرات وزنم را این گذاشتم، نگوئید 5-6 کیلو کم کردن که این حرفها را نداره، خیلی ذوق کردم.
چهارم اینکه ( قرار بود دو سه تا باشه) اینو بعداً می گویم، راجع به تغییر سایزم بود. فعلاً ظرفها صدا می زنند مرا!!!!!!!!

Saturday, 24 January 2009

هفته پنجم


شنبه زمان نمایش نامه اعمال من است.

یک سوال این فرم جدول گذاری اصلاً خوب است؟ کسی تا به حال راجع به آن نظری نداده است. بلاگر امکان جدول گذاری نمی دهد من هم نمی خواستم وبلاگ جدید ایجاد کنم . پس جدولم را پس از تایپ به صورت عکس در می آورم و اینجا می گذارم . این کار به نظر من بهتر است ، چون اگر کسی دوست داشت روی آن کلیک می کند و می بیند واگر نمی خواست راحت رد می شود.به نظر شما چطوره؟

توضیحات این هفته:

1. بدیهی بود که با این همه کار سر پیاده رویهایم یک بلائی می آمد که آمد ، البته دو روز اصلاً انجام ندادم و بقیه روزها حتی کم انجام دادم. مشکل دیگر زانو درد داشتن بود که به تجویز گرامی همسر کمی از شدت پیاده روی کم کردم و بهتر شد.
2. خیلی هفته خوبی نبود اما می توانست بدتر باشد پس در مجموع از خودم ناراضی نیستم.
3. انتظار کاهش وزن زیاد نداشتم. وزن شروع هفته ام 64.9 و در پایان هفته 64 بودم. (البته وزن شروع هفته ام به خاطر همان تغییرات هورمونی زیادبود.)
4. تصمیم داشتم تا کم کردن 10 درصد اولیه ام که حدود 50 درصد کاهش وزن دلخواهم می شد ، هفته ای یک کیلو کم کنم ، که تا الان یک کیلو عقب هستم.
5. روند کاهش وزنم در 65 کیلو کند شد اما متوقف نشد، من تا این لحظه از نظر خورد و خوراک فشار زیادی به خودم وارد نکردم، به
نظر کارشناسانه شما نیاز مندم. آیا لازم است شدت برنامه ام را زیاد کنم.یعنی به جز پیاده روی ورزشی مثل شنا را شروع کنم؟ میزان کالریم رو کمتر کنم؟ و .................

Friday, 23 January 2009

سوپ کرفس

جو پرک
مرغ یا آب مرغ
جو پوست کنده
کرفس
هویج
پیاز
زردچوبه ، فلفل و کمی رب

جوپرک وکمی مرغ و پیاز را می گذارم، بپزد.( من خیلی از آب مرغ استفاده نمی کنم) کمی هویج حلقه شده و ساقه کرفس حلقه شده وخیلی کم جوپوست کنده راهم اضافه می کنم و ادویه را هم اضافه میکنم .10 دقیقه قبل از برداشتن از روی اجاق، یک کمی رب گوجه را هم برای رنگش اضافه می کنم.
توضیحات این سوپ از خودش مفصلتر است.
اول اینکه من وهمسرم سوپ خیلی رقیق دوست داریم بنابراین مواد کمی در آن میریزم.
فکر کنم برای شما سوال شده چرا هم جوپرک و هم جو پوست کنده می ریزم دلیلش این است که جو پرک زود می پزد و لعاب خوبی می دهد اما جو پوست کنده زمان بیشتری برای لعاب دادن لازم دارد. من جو پرک را به عنوان لعاب سوپ استفاده می کنم و کمی جو پوست کنده را چیزی شبیه حبوبات.یعنی وقتی سوپ آماده می شود دانه های جو پوست کنده کمی باد کرده و شبیه دانه های بلال در سوپ می شود پس طبیعی است که باید مقدار کمتری داشته باشد.
جو پرک و مرغ و جوپوست کنده را من در خیلی از سوپها استفاده می کنم و مواد دیگر را عوض می کنم یعنی از شیر و قارچ و یا سیب زمینی و فلفل دلمه و خیلی چیزهای دیگر استفاده کرده ام که اگر دوست داشتید امر بفرمائید مرقوم کنیم.
به نظر من مهمترین نکته در پختن سوپ این است که آنرا آش نکنیم یعنی مواد مورد استفاده را زیاد نکنیم ( منظورم از نظر تعداداست)، همواره سعی کنید در سوپها یک ماده غالب و دو سه ماده دیگر ( اینجاغالب جو بود و مواد دیگر هویج و کرفس و مرغ) داشته باشید.
به عنوان چاشنی آبلیمو و روغن زیتون را امتحان کنید.
دستور این سوپ مال خودم بود!!
پی نوشت: وقتی سوپ را درست می کردم عجیب یاد بهار و حبه اش بودم.امیدوارم درست کنه و فکر کنه که یک دوست برایش ویارونه آورده ( اگر تهران بودی خودم برایت می آوردم)

شرح یک روز

گزارش آمدن و ناموفق بودن را که دادیم و دیگر هیچ.
کلی حرف برای نوشتن داشتم که امروزباید به هزار تا کارمی رسیدم و عملاً نشد.حالا هم شرح یک روز بد:
دیشب حالم خوب نبود ، نمی دانم این حسن است یا عیب اما در چند مورد معده من شدیداً واکنش نشان می دهد و دچار گلاب به ........... می شوم. اولیش خوردن غذای چرب ویا دارای سس زیاد است و در این راستا بنده از خوردن غذا در هیئت یکی از اقوام، خانه یکی از دوستان، رستوران هانی( که علیرغم خوشمزگی غذایش هر سه باری که در آنجا غذا خوردم، حالم بد شد) و همینطور خوردن سالاد الویه کسی که مطمئن نباشم هشتاد درصد سفیدی آن از ماست است و نه از مایونز، معذورم. دومین مورد بوهای شدید از بوهایی مثل ادوکلن گرفته تا بوی سیگار و بوی دود در ترافیک و سومیش هم استرس و فشار زیاد عصبی که خوب در ناحیه گیجگاهم یک حالت ضربان حس می کنم و حالت تهوع شدید که تا آن اتفق نیافتد آرام نمی شوم.
دیروز هم کمی حالم خراب شد و سردرد سراغم آمد .بروفن اول را ساعت 1 خوردم ساعت 4 بروفن دوم .سردردم زیاد شده بود به همسرم زنگ زدم که دنبالم بیاید ، گفت برای برادرش اتفاقی افتاده استرس مضاعفی بهم وارد شد و همسرم هم جان به لبم کرد تا ماجرا را گفت ( سابقه همسر من در دادن خبر بد افتضاح است) پیاده راه افتادم بلکه خنکی هوا تنشم را کم کند گرسنه بودم نشانه خوبی بود از یک میوه فروشی یک موز خریدم و خوردم.یک ساعت راه رفتم تا به خانه مادرم رسیدم ده روزی بود که ندیده بودمشان. بیست دقیقه ای نشستم احساس کردم تحمل آن حس بد سخت شده، نمی خواستم مامان نگران شود بیرون زدم و نیم ساعت پیاده آمدم تا به خانه خودمان رسیدم. خنکی هوا کمی آرامم کرده بود دراز کشیدم خوابم نبرد به حمام رفتم و دوش آب کمی سرد گرفتم باز کمی بهتر شد تمام تلاشم را کردم تا وقتی همسرم با آن همه فشاری که در طول روزبهش وارد شده به خانه می آید لااقل من آرام باشم اما نشد. او آمد و یک ربع بعد بنده در دستشوئی واو در حال چای نبات درست کردن برای من بود. بعدش توانستم بخوابم. کله صبح همسر گرامی باید می رفت ماموریت با او بیدار شدم و دیگر نخوابیدم هنوز کمی ضربان در گیجگهم داشتم البته تنها در حال حرکت دادن سر. ساعت 8رفتم دنبال مادر شوهرم تا برویم کاری را برای برادر شوهرم انجام دهیم ،ظهر به خانه شاگردم رفتم و شب به خانه مادرم.الان خانه ام همسر جام الان پیغام داد" فرود آمدیم" بزودی می رسد ومن هنوز کمی سردرد دارم و کمی حالت ............!!!!!!!!

Saturday, 17 January 2009

هفته چهارم

نوشتم که سر قولم به خودم برای هر شنبه جدول گذاری باشم ،جدول آماده است البته روی کاغذ و فرصتی برای تایپ ندارم.

بعداً این پست ویرایش می شود.

وزن شروع هفته ام 65.2 بود امروز صبح 64.9بودم ، دو روز پیش 64.5 بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از ویرایش

الان پنجشنبه ساعت 6 صبح است . برگشتم . البته نه تنها یک شیر سرمست نیستم بلکه حس یک روباه شکست خورده را دارم کاش این همه وقت نمی گذاشتم . تنها خوشحالیم این است که لااقل به هدف دیگرم یعنی لاغر شدن نزدیک تر شده ام. پارسال در شرایطی مشابه الان من حدود 3 کیلو چاق شده بودم. این هم برنامه هفته چهارم و توضیحاتش.

ممنون از دیانای عزیز که بهم سر زد و نظر گذاشت و ممنون از همه که بهم سر زدند و نظر نگذاشتند.

1. این بیسکوئیت جو را من از نان فانتزی ها می خرم فروشنده می گوید از آرد جو سفیده تخم مرغ و شیره توت وشوید درست شده است کالریش را نمی دانم ولی برای من که عاشق چیزهای کم شیرینم عالی است.

2. یک کافه شاپ نزدیک خانه ماست که من عاشق کافه گلاسه اش هستم( به خاطر همان کم شیرین بودنش ). آنروز دو بار از جلویش رد شدم ولی نرفتم بخورم دیدم وسوسه اش زیاد است سر راه یک بستنی لیوانی وانیلی خریدم با نصفه لیوان شیر کمی نسکافه و کمی پودر کاکائو ویخ میکس کردم و خوردم .آن نشد اما هوسم را خواباند و کالریش هم معلوم بود.

3. یک ماکارانی سبوسدار بدون روغن با سویا درست کردم و کالری را شمردم می خواستم محاسباتم را هم بگذارم اما فعلاً برگه اش لای انبوه برگه هایم غیب شده( اگر یافتمش منتشرش می کنم).کالریش برای هر 100 گرم کمتر از 95 شد.

4. آدم اگر برود ختم یک فامیل شوهر وبعد هم برود خانه آنها و مداوم مورد پذیرائی قرار گیرد و نخواهد هوار بزند من رژیم دارم می شود چهارشنبه من. به خدا حلوا نخوردم چندی بار دیگر هم خرما و شیرینی نخوردم موز و سیب هم نخوردم. جالبتر آنکه رسیدم خانه و چنان بوی زرشک پلو داخل راهرو ساختمان می آمد که سریع درست کردم و شام هم خوردم . به جان خودم کالری 10 گرم برنج پخته بدون روغن 15 تا شد.

5. من چرا مثل بقیه نیستم که از خوردن یک کلوچه کوچولو و یا یک شکلات کوچک وجدان درد بگیرم میخورم و جالبتر اینکه وزن کم می کنم.

6. آن 64.9 به خاطرمهمان ماهانه بود .دو روزبعد 64.2 بودم.

7. اعداد داخل جدول ، جرم مواد است. نوشتم جرم که ثابت کنم فیزیک خوانده ام!!!!!!!!!!!!

Tuesday, 13 January 2009

زنده ام

من زنده ام، وقتی آمدم یک سوپ کرفس و نحوه محاسبه کالری یک ماکارونی کاملاً رژیمی را می گذارم

Saturday, 10 January 2009

هفته سوم


برنامه هفته سوم و نکته هایش:
1. تصمیم به کالری شماری داشتم ، اما نتوانستم. برای غذاهائی که خودم نپخته باشم، نمی دانم چطور محاسبه کنم.
2. آقای همسر هر شب هیئت می رود وعلیرغم تاکید من برای اینکه غذا را به خانه نیاورد ، اما یک خط در میان می آورد و خوب ساعت 12 شب یک غذای بودار دل و دین آدم را می برد. پس در مجموع هفته خوبی نبود.
3. دو روزی که کالری شمردم ، سعی کردم هم همه چیز را دست بالا بگیرم، کالریم در حدود 1100 شد. نمی دانم درست محاسبه می کنم یا نه.
4. به تصمیمهای که داشتم یعنی هفته ای دوبار ماهی و یک تا دو تخم مرغ پایبند نبودم.
5. فهمیدم روغن زیتون کالری بالائی دارد کمش کردم، در نتیجه اوضاع مزاجی خوب نیست.
6.پنج شنبه از دست آقای همسر عصبانی بودم گفتم بیایم خانه می خورم آنقدر راه رفتم که وقتی رسیدم خانه بیهوش شدم.
7. در آخر وزن در شروع هفته حدود 66 بود اما در پایان هفته نمی توانم بگویم 65 است .ترازوی من عقربه ای است و خوب دقیق نیست. عقربه نزدیک 65 است. فکر کنم 65.2 باشد.
راهنمائیم کنید دیگه، ممنون می شوم.
پی نوشت:
کارم زیاده ، کمتر می آیم.

Wednesday, 7 January 2009

امان نامه

امان از هرچی نذری
امان از هر چی بی ارادگی
امان از دست آقای همسر که نذری می آورد خانه
امان از دست آقای همسر که آمپر آدم را میبرد بالا
امان از من که به کارام نمی رسم
امان امان امان امان از این روزگار

Monday, 5 January 2009

خوراک صیفی جات


من توی خانه هستم و دارم درس می خوانم، پس خوردنم زیاد شده اینجور وقتها یا یک عالمه گل کلم ولوبیا و................ را بخار پز می کنم یا چیزی مثل خوراک زیر درست می کنم. قبلاً خیلی ساده چیزهایی مثل سیب زمینی را داخل فر می گذاشتم اما با ایده ای که ازبهارعزیز گرفتم ، حالا این را درست می کنم خودم که خیلی دوست دارم و تقریباً تمام ظرف زیر را یک ظهر تا شب تمام کردم ، اما همسرم خیلی خوشش نمی آید.

مواد لازم:

پیازخلال شده
سیب زمینی بسیار باریک حلقه شده
بادمجان (با پوست) حلقه شده
کدو (با پوست) حلقه شده
گوجه فرنگی حلقه شده
فلفل دلمه حلقه شده
سیر تازه چند حبه
نعنا وترخون خشک
فلفل و آویشن ونمک
روغن زیتون

کف یک ظرف روغن زیتون می ریزیم، بعد پیاز و سیب زمینی و بقیه را لایه لایه می ریزیم و روی هرلایه یک کمی نمک و فلفل وآویشن ونعنا وترخون می ریزیم بعد هم یک ساعت در فر می گذاریم (البته یکی دو دفعه برای ناخنک زدن و هم زدن بهش سر می زنیم).

توضیحات:
این بار با این مواد درستش کردم اما معمولاً با هر چیزی که در یخچال است آنرا درست می کنم. اما بادمجان را به خاطر مزه اش، فلفل دلمه و سیر را به خاطر عطر خوبش هیچ وقت حذف نمی کنم.
من به خاطر رژیمی بودنش پنیر اضافه نمی کنم ولی اگر رویش را بعد از پخته شدن با پنیر بپوشانید و چند دقیقه در فر بگذارید ، حتی برای مهمانی هم خوب می شود. امتحان نکردم اما بعنوان مایه یک پیتزای سبزیجات هم احتمالاً بد نمی شود.
پی نوشت:
تقصیر بلاگر بود که تصویر را دیر اضافه کردم. البته باز هم مجبور شدم کیفیتش را پائین بیاورم.

Sunday, 4 January 2009

شیرینی خوران




این سه کیلوئی که در سه هفته گذشته کم کردم ، یک اضافه وزن جدید بود که سه چهار ماه پیش بعد از یک دوره اعصاب خرابی پیدا کردم و قبل از شروع آلرژی در ماه گذشته هم آنرا کم کرده بودم . اما چون در دوره های عود کردن آلرژی مجبور به خوردن روزی 5-6 لیوان شیر می شوم زود سر جایش بر گشت. پس تا حالا هنر بزرگی نکردم اما خوب نزدیک به یک سال بود که زیر 66 نرفته بودم، به مناسبت رفتن درمحدوده 65 پس از مدتها یک ژله تمشک از نوع رژیمی که پر از انار بود و همسر جان کلی هوسش را کرده بود ، برایش درست کردم و خودم هم خوردم. فکر کنم همه بلد هستند و نیازی به توضیح ندارد. شما هم بفرمائید.


پیوست:
من به خاطر کلسیم و ویتامینهای بالای ژله معمولاً آنرا درست می کنم البته همراه با میوه و خیلی وقتها به صورت چند رنگ.الان هم مدتی است ژله رژیمی بدون شکر پیدا کرده ام اما کالری را روی آن ننوشته است. کسی کالری آنرا می داند؟

Saturday, 3 January 2009

هفته دوم



برنامه هفته دوم راهم این بالا گذاشتم و نکته هایش را این پائین می نویسم

1. نمی توانم خیلی از تغییر وزنم راضی باشم، در شروع هفته تا روز یکشنبه همان 67 بودم، روز دوشنبه پیاده روی شدیدی کردم و سه شنبه صبح از 65.5 کمی بیشتر بودم با توجه به اینکه نمی خواهم فشار زیادی به خودم وارد کنم و به خودم قول داده ام حداکثر هفته ای یک کیلو کم کنم ، میزان خوراکم را کمی زیاد کردم که خوب تا پنجشنبه خیلی خوب و در حدود همان 66 و کمی کمتر بودم ، اما روز جمعه افزایش ناگهانی پیدا کردم که کلی اعصابم را خورد کرد ، چون ناپرهیزی خاصی نکرده بودم ، البته می دانم که شاید به دلیل جمع شدن آب در بدنم و یا به خاطر همان مشکل همیشگی من باشد که بعضی وقتها مثل الان حتی روغن زیتون هم خیلی جواب نمی دهد . در هر حال چون قرارم برگذاشتن وزنم، در آغاز هر هفته است وزنم را در حدود 66.6می زنم ولی یکی دو روز بعد وزن دقیقم را دوباره می نویسم .
2. ترازوی دقیق آشپزخانه خریدم و می توانم از این هفته کالری را حساب کنم هرچند قصد ندارم خیلی خودم را به آن مقید کنم. در هر صورت فهمیدم سهم نانی که استفاده می کردم حدود 25 گرم بوده و سهم پنیرم در حدود 20 گرم. یکی از سختترین کارها در رژیم برای من وسوسه مقاومت در برابر نان و پنیر است، معمولاً به هنگام گرسنه بودن سریع یک لقمه نان و پنیر می خوردم و حالا وسوسه اش بسیار آزارم می دهد.
3. صبحانه همیشه لذت بخشترین وعده غذائی من بوده( به خاطر همان نان و پنیر) دو لیوان آب و یک سیبی که قبل از صبحانه می خورم بیشتر برای کم کردن اشتهایم هنگام صبحانه است.
4. رعایت این رژیم برایم خیلی سخت نیست چون عملاً احساس گرسنگی شدیدی نمی کنم، برای من که عادت به این داشتم که مثلاً صبحانه بخورم و تا ساعت 6 یا 7 بعد از ظهر چیزی جز یک کیک یا بیسکویت نخورم، الان روز خوشی است. عملاً دارم می بینم که اگر وعده های غذائی را حذف کنم روند کاهش وزنم ثابت می شود.
5. هستی عزیز لطف کرد و به من گفت که گام شمارش را از کجا خریده ، اما من ساکن شرق تهرانم وآنجا خیلی برایم دور است .این جا هم که هرچه می پرسم حتی نمی دانند چیست لطف می کنید مارک آن و جایی که می توان آنرا خرید برایم بنویسید.
6. من چطوری انارستانی شوم ؟
7. ممنون از هر کسی که بهم کمک کند..........
8. زیاده عرضی نیست.
پیوست:
الان صبح یکشنبه است و من طی دیروز و امروز کمی کمتر از 66 بوده ام. دیگه تا آخر هفته وزن نمی کنم. قول

Friday, 2 January 2009

افسوس

تا به حال سه بار به متخصص تغذیه مراجعه کرده ام بار اول حدود 7 سال پیش بود که با مادر م رفتم آن موقع 57 کیلو بودم و رژیم خاصی نمی خواستم بلکه بیشتر می خواستم مشکل یبوستم برطرف شود که یک سری ماساژ روی عضلات شکم را پیشنهاد کردند که زیاد حوصله نکردم انجام بدهم برنامه غذائی که بهم داد هم با این استدلال که از خوراک عادیم بیشتر است کنار گذاشتم بار دوم حدود 2.5 پیش بود قبل از مراسم عروسیم پیش کسی رفتم که می گفتند رژیمهای خیلی سریعی دارد آن موقع 60 کیلو بودم و او وزن ایده آلم را 50 تعیین کرد و گفت مصرف کاهو و خرما را کاملاً قطع کنم وآب هم تا می توانم کم بخورم و به جای میوه، آبمیوه بخورم و فعالیت جسمی مثل شنا ( که آن موقع می رفتم )را قطع کنم حرفهایش به نظرم آنقدر غیر منطقی بود که حتی یک روز هم رژیمش را رعایت نکردم و با همان ورزش برای عروسی حدود 58 شدم. بار سوم پارسال بود قبل از ماه رمضان با وزن 65 پیش دکتری رفتم که وزن ایده آلم را 59 تعیین کرد وتکیه اش بر پیاده روی و ورزش بود اما خوب چون در هرروز یک غذا را تعیین می کرد برای من خیلی سخت بود وباز هم حجم غذا از حجم غذای عادی من بیشتر بود. حالا می فهمم که برنامه آن دکتر اول و سوم درست بوده است و من باید کالری روزانه م را در وعده های مختلف تقصیم کنم وهمینطورکم خوری زیاد میزان سوخت وساز بدن را کم می کند و بعد چیزی که می خو ریم سریعاً جذب می شود و در واقع اثر معکوس دارد. افسوس می خورم که چرا همان رژیم دکتر اول را که خیلی ساده و راحت بود رعایت نکردم شاید هیچ وقت چاق نمی شدم.